عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

جشن تولد 2 سالگی دختر نازمون (29 فروردین...)

دختر نازم، سارینا جون... جلوتر گفته بودم که به علت ایام فاطمیه جشن تولدت رو به جای ٢٤ فروردین در ٢٩ فروردین برگزار می کنیم. خدا رو هزار مرتبه شکر خیلی جشن باشکوهی شد و مهمتر از همه این که مثل تولد یک سالگی ات کاملا با ما همکاری کردی و تا آخر جشن دختر خوش اخلاقی بودی... الهی قربون دخترم برم که هر بچه ای باشه بعد از چند ساعت خسته می شه و یک کمی بداخلاق می شه ولی تو این قدر خانوم بودی که از ساعت ٤:٣٠ عصر که از خواب بلند شدی تا ساعت ١٢:٣٠ شب کاملا با ما راه اومدی..ازت ممنونم. به قول عمه مریم که همیشه می گه: این دختره ٢ سالشه یا ٢٢ سالشه؟؟؟ ( یعنی این که خیلی بیشتر از سنت می فهمی و درک و شعور بالایی از اطرافت داری و حواست به ...
24 ارديبهشت 1392

تزئینات تولد رنگین کمونی سارینا خانوم...

      سلام مامانی... ببخشید که پست مربوط به جشن تولدت خیلی دیر شد... تازه چند روزه که عکس های تولدت دستم رسیده... ولی سعی می کنم که مثل همیشه مطالب باقیمانده وبلاگت رو سریع تر پیش ببرم. امسال تصمیم گرفتیم که جشن تولدت ٢ سالگی ات رو با تم رنگین کمون برگزار کنیم. با کمک های خیلی زیاد بابا محمد، خدا رو شکر طرح هایی رو که در ذهنم برای تولدت داشتم عملی کردیم.خیلی مفصل تر از این هم می شد انجام داد ولی به علت از شیر گرفتنت خیلی بهونه گیر شده بودی و یک لحظه هم نمی گذاشتی که کاغذ یا قیچی دستم باشه ولی باز هم خدا رو شکر قشنگ شده بود. این هم از تزئینات تولدت، ایشالاه که خوشت اومده ...
23 ارديبهشت 1392

چند روز قبل از جشن تولد 2 سالگی دخترم....

عزیزم...سارینا جونم... در چند روز قبل از تولدت که مشغول انجام دادن تزئینات بودیم، به طور کاملا مستقیم می خواستی در همه کارها وارد بشی و کمک کنی... به خاطر اینکه تازه از شیر گرفته بودمت، یک کمی لجباز شده بودی که به قول همه بزرگ های فامیل کاملا این لجبازی ات طبیعی بود، با اینکه اصلا برای گرفتن شیر به سمتم نمیامدی ولی با لجبازی هات که برای هر چیز کوچیکی غرغر می کردی کاملا واضح بود که از این قضیه به شدت ناراحتی. نسبت به تولد یک سالگی ات، یک کمی بیشتر اذیتم کردی که علت اصلی اش همان قضیه شیر بود که به خدا من بی تقصیر بودم و مرحله ای از زندگی ات بود که باید تحمل می کردی تا برات عادی بشه... تا من به سمت...
8 ارديبهشت 1392

24 فروردین .... ( تولد 2سالگی سارینا....تموم هستی مامان و بابا)

  ٢٤ فروردین سال ٩٢ نیز رسید.....     ستاره ی آسمون زندگیمون: ٢ سال از درخشش تو می گذره.    دوسال پیش در چنین روزی خداوند عشق رو به ما هدیه داد تا   بهار زندگیمون باشه   ...   ومن با قلبی لبریز از شکر وسپاس پروردگار، عاشقانه تو را در آغوش میفشارم تو بخش دیگری از احساسات نهفته در وجودم رو به من شناسوندی. تو وجود منو از نو با مطلعی تازه سرودی...   تو تنها کسی هستی که منو "مادر"نامیدی.    تولدت مبارک.         ٢٤ ماهه که مادر ...
7 ارديبهشت 1392

اولین اجبار توی زندگی ات ... (از شیر گرفتن سارینا جون)

سارینا جون، دختر گلم، همان طور که در پست های قبلی گفته بودم، قرار بود که دوم یا سوم فروردین شما رو از شیر بگیرم که به علت سفر مشهدمون ، این قضیه به بعد از سیزده فروردین موکول شد... بعد از سیزده بدر هم که از مشهد اومدیم به علت سرمای ناگهانی هوای مشهد شما سرما خوردی و طبق مشورتی که با بزرگترهای فامیل انجام دادیم تصمیم بر این شد که اجازه بدیم شما حالتون یک کمی بهتر بشه و بعد این کار رو عملی کنیم... خلاصه دیگه در روز 17 فروردین تصمیم مون رو قطعی کردیم و موقع نماز مغرب و عشا به همراه مامانی منیژه و خاله زهرا و بابا محمد به امامزاده یحیی رفتیم. طبق سفارشات دینی، یک دونه انار همراه خودمون بردیم که من اونجا دونه کردم ...
6 ارديبهشت 1392

سارینا در سیزده بدر 1392 ....

دختر نازم.... بعد از کلی خستگی تقریبا ساعت ٧ صبح ، روز سیزده بدر از مشهد به شهر خودمان رسیدیم... شب قبلش در قطار بابایی با ما تلفنی تماس گرفته بود و گفته بود که برای سیزده بدر می ریم باغ آقاجون... به محض اینکه رسیدیم سریعا خوابیدیم خیلی خسته بودیم ولی خلاصه هر جوری بود تا ساعت ١٢ خودمان رو به باغ آقاجون رساندیم...   همه جمع بودند و مثل هر سال بعد از خوردن آش رشته و کمی گشت و گذار در باغ وقت ناهار شد... من و بابا که خیلی خسته بودیم و شما هم که سرما خورده بودی و یک کمی در غرغر به سر می بردی. خلاصه بعد از صرف ناهار که مثل رسم هر سال سبزی پلو بود و خوردن چای و یک کمی تنقلات سریع تر به سمت خونه مون برگشتیم که ا...
6 ارديبهشت 1392

احوالات سارینا در نوروز 1392 + دومین سفر سارینا به مشهد مقدس...

عزیزم، دختر گلم.... امسال تعطیلات نوروز رو بیشتر با عیددیدنی ها سپری کردیم ....     بیشتر ایام رو مهمانی بودیم و روزی که خونه ما همه دعوت بودند، ششم فروردین بود... نمی دونم چرا هر موقعی بخواد برنامه ای باشه و یا سفری یا مهمونی در پیش داشته باشیم، سارینا خانوم یادش می افته که مریض بشه. بله عزیزم، شما یک روز قبل از مهمانی ما، وضعیت معده ات به هم ریخته بود که فکر می کنم به علت خوردن بیش از اندازه تنقلاتی مثل آجیل بود، خلاصه اینکه هر یک ساعت به یک ساعت باید لباس هات رو عوض می کردم . از یک طرف نگران وضعیت شما بودم که در ایام تعطیل مطب دکتر باز نبود و از طرف دیگر نگران بودم که خدا نکرده مهمونی مون خوب پیش ن...
3 ارديبهشت 1392